تو همان گرد چادر زهرا س بودی که بر زندگی ام پاشید....

متن مرتبط با «چشمای» در سایت تو همان گرد چادر زهرا س بودی که بر زندگی ام پاشید.... نوشته شده است

من و چشمای بارونی .... کار من شد غزل خونی

  • نیلوبلاگ

    xa0شهادت امام صادق ع بود... xa0صحن جامع رضوی... xa0همون سمتی که xa0آب خوری های باب الجواد هست، xa0نشسته بودیم... xa0نمی دونم xa0وسط روضه امام صادق ع xa0چرا xa0یهو میثم مطیعی شروع کرد: xa0کنارِ قدم های جابر xa0سوی نینوا ره سپاریم xa0ستون های این جاده را ما xa0به شوق حرم می شماریم... xa0گفت: xa0هر کی بلده باهام بخونه... xa0گفت بخونه... xa0و xa0توxa0 xa0چطور می تونی جایِ من باشی xa0وقتی داری xa0خاطراتِ موکب به موکب توxa0 xa0می خونی xa0و xa0هق هق xa0زار می زنی... xa0+ نمی دونم xa0چه خبطی کردم xa0ک...

    ادامه مطلب