من و چشمای بارونی .... کار من شد غزل خونی

خرید بک لینک

شهادت امام صادق ع بود...

صحن جامع رضوی...

همون سمتی که

آب خوری های باب الجواد هست،

نشسته بودیم...

نمی دونم

وسط روضه امام صادق ع

چرا

یهو میثم مطیعی شروع کرد:

کنارِ قدم های جابر

سوی نینوا ره سپاریم

ستون های این جاده را ما

به شوق حرم می شماریم...

گفت:

هر کی بلده باهام بخونه...

گفت بخونه...

و

تو

چطور می تونی جایِ من باشی

وقتی داری

خاطراتِ موکب به موکب تو

می خونی

و

هق هق

زار می زنی...

+ نمی دونم

چه خبطی کردم

که

چند ساله ازم رو برگردوندی...

ح س ی ن جان

آقا جان

هر کاری کردم

غلط کردم...

تو رو به علی اکبرت

به من عیدی بده

روز دختر

برات نجفِ منو امضا کن...

دلم برایِ بابام تنگ شده...

دلم

تو جاده ی نجف کربلا جامونده...

سه سال دوری

بس نیست؟!!

تو همان گرد چادر زهرا س بودی که بر زندگی ام پاشید.......

ما را در سایت تو همان گرد چادر زهرا س بودی که بر زندگی ام پاشید.... دنبال می‌کنید

برچسب: چشمای,بارونی,کار,غزل,خونی, نویسنده: بازدید: 165 تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:38

صفحه بندی