که
چیزی نخوردم...
نه اینکه نخوام،
میلم نمی کشه...
سرم درد میکنه...
سرم گیج میره...
یه چند لحظه ای
تموم دنیام سیاه شد
و
تو اون لحظات
فقط یه جمله میگفتم:
به پهلوی شکسته مادرت یا حسن ع به فریادم برس
به پهلوی شکسته مادرت یا حسن ع به فریادم برس
به پهلوی شکسته مادرت یا حسن ع به فریادم برس
.
.
.
وسط این همه اضطرار و گریه
میگم:
آقا جان
می دونم این قسم ناراحتتون میکنه
ولی
مضطرم...
اونقدر که مجبورم چیزی بگم که ردش نکنید...
+آقا
تمام امیدم به این است
که
فردا که چشم هایم را باز کنم،
موج بزند،
دور و برم؛
خبر های خوشِ گره های باز شده یِ
زندگی ام...
+در من
انسانی ست
که می میرد
و من
هر روز
با امید به خدایی که هست،
دوباره زنده اش میکنم...
ما را در سایت تو همان گرد چادر زهرا س بودی که بر زندگی ام پاشید.... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 135